نيمانيما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

تك ستاره زندگيمان نيما

ماه رمضان مبارك

  رمضان خوش آمدي من به تو عادت دارم                           از تو با نغمه پر سوز شفاعت دارم گرچه ديريست خدا رفته ز ياد دل من                              من به ياد خدا ولي ارادت دارم فرا رسيدن ماه رحمت و مغفرت الهي مبارك باشد. من هم اميدوارم توي اين ماه و به خصوص شبهاي قدر همه آرزوهاي آدما برآورده بشه ،اول همه مريضا شفا پيدا كنند يعني سلامتي همه بع...
31 تير 1391

سفري ديگر به شمال

سلام دوست جونامون چند روزي مبوديم و رفته بوديم شمال عجب آب و هوايي بود اونقدر خنك و بارون و مه بود كه نگو و نپرس جاي همگيتون خالي بود طوري كه براي نيما لباس كلفت پوشونده بودم يه روز هم رفتيم درياي بابلسر دريا آروم و هوا عالي بود نيما هم طبق معمول همينكه دريا رو ديد پريد تو آب منم از كنار دريا نگاش ميكردم و لذت ميبردم اين هم چند تا از عكسامون: توي ماشين نيما در حال استراحت اينم عكس بابا رضا در حال رانندگي اين هم كنار دريا حياط ويلا و خاك بازي پسرم ...
25 تير 1391

سالگرد ازدواج من و بابايي

ديروز يعني 17 تير سالگرد ازدواج من و بابايي بودش يعني دوازدهمين سالگرد كه پنج سال هست كه كنار تو پسر گلم جشن مي گيريم و اين باعث شادي بيشتر ما ميشه.عزيزم ديشب شام رفتيم بيرون و موقع برگت يه كيك خوشمزه خريديم ولي تو اونقدر پيتزا خورده بودي كه اصلا كيك نخوردي : اين هم كيك ديشب ولي چون شمع 12 نداشتيم مجموعش رو حساب كرديم (يعني 9+3=12) خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برا...
18 تير 1391

پارك و سرسره بازي

عزيز دلم پنجشنبه 8 تيرماه رفتيم خونه عزيز(مامان خودم) .من و شما آخه بابا سركار بود و شب هم اضافه كاري بود.عصري با عزيز و خاله نسرين رفتيم پارك.كمي تاب بازي كردي و كمي هم سرسره بازي بعد شروع به لج بازي كردي كه پشمك بخرم ولي ميدونستم كه اصلا پشمك دوست نداري فقط خواستي لج بكني هر چي بهت گفتيم كه يه چيز ديگه برات بخريم فقط گريه و داد و بيداد .بعدش يه آقايي از اونجا رد ميشد وقتي گريه هاتو ديد رفت و برات پشمك خريد من هم اونقدر عصباني شدم كه كلي سر آقاهه داد زدم و كلي هم كتكت زدم آخه خيلي خجالت كشيدم آخرش هم هيچي نخوردي و از من معذرت خواهي و كلي ماچ و بوسه راه انداختي بعد چند تا عكس ازت گرفتم و برگشتيم خونه عزيز ...
11 تير 1391

تولد 5 سالگي

سلام .بالاخره پنجشنبه اول تيرماه شد و 3 روز رفتيم پيشواز تولدت. من از چهارشنبه در و ديوار رو بادكنك و پوستر و ... چسبوندم و تو هم آتيش مي سوزوندي.ولي اين كار هميشگيته.بالاخره ظرف و ظروف را هم آماده كردم .پنج شنبه ساعت 10صبح عزيز و خاله ها اومدند و كلي كمك كردند .دستشون درد نكنه ولي خاله ها و آبجي مريم(دختر خاله)كلي هم وسط كار مي رقصيدندو شلوغ و پلوغ مي كردند.          بالاخره مهمونها ساعت 7 بعداز ظهر اومدند و ما هم با شربت و بستني و هندونه و چيپس و پفك ازشون پذيرايي كرديم                   &nb...
3 تير 1391
1